سرانجام یک روز، چیزی که از آن میترسیدم، به سرم آمد. زن جوانی که چند بار در سالن دیده و از خلال صحبتهایش با نقاشان گیسوبُلند و سیاهجامهای که دستمالگردنهای بزرگ میبستند، متوجه شده بودم او هم نقاش است، نزدیکم آمد و گفت: «خیلی دربارهی این نقاشی کنجکاو شدهاید؟ هر روز تماشایش میکنید!»
نگاهم را سریعتر بالا آورده و بیدرنگ به زیر انداختم. خندهی بسیار بیمبالات و اندکی استهزاآمیزِ کسی که مقابلم قرار داشت، تأثیر بدی رویم گذاشته بود. کفشهای پاشنهدار نوکتیزش، در یکقدمی، روبهرویم، چنان به صورتم خیره شده بود که گویی مترصد پاسخ است. ساقهایش که از زیرِ دامنْ بیرون خزیده بود، هرازگاه بهنرمی کشیده میشد و در زیر جوراب، موجهای دلانگیزی پدید میآورد که تا کاسهی گرد زانوها امتداد مییافت. وقتی دیدم تا جوابش را نگیرد دست از سرم برنخواهد داشت، گفتم: «بله! نقاشی قشنگی است...» بعد، بیآنکه دلیلش را بدانم، با این فکر که لازم است دروغی سرهم کنم و بهنوعی شرح بدهم، زیرلب گفتم: «خیلی شبیه مادرم است...»
مادونایی با پالتوی خز، رمانی از صباحالدین علی، تهران: نشر موم، ص ۶۷.
Sabahattin Ali/ Kürk Mantolu Madoa
برچسب:
نویسنده: حمید زمانی