در سمت راستْ دریاچهای بزرگ و انبوهِ مردمی را دیدم که روی آن در حال پاتیناژ بودند. میان درختها پیچیدم و به آنسو رفتم. جایجایِ جنگل رد چوباسکیها، طولانی و درهمتنیده، دیده میشد. در درختزارهای احاطهشده با توریهای حصاری، نهالهای کوچک کاج با برفِ نشسته رویشان، عین بچههایی با شنلهای سپید، میلرزیدند. در دوردستْ رستوراندانسینگِ ساحلی و چوبیِ دوطبقهای قرار داشت. روی دریاچه دخترانی با دامنهای کوتاه و پسرانی با شلوارهای سهربع بیوقفه میسُریدند. یکی از پاهایشان را در هوا نگه میداشتند، در جایی که ایستاده بودند چرخ میخوردند و دست در دست هم، رو به دماغهی دریاچه دور میشدند. شالگردنهای رنگبهرنگ دخترها و موهای طلایی مردها در باد به پرواز درمیآمد و اندامهایشان با حرکتهایی منظم به چپ و راست نوسان مییافت؛ طوری که به نظر میرسید قدشان در پی هر گام کوتاهتر و بلندتر میشود.
مادونایی با پالتوی خز، رمانی از صباحالدین علی، تهران: نشر موم، ص ۱۳۳، ۱۳۴.
Sabahattin Ali/ Kürk Mantolu Madoa
برچسب:
نویسنده: حمید زمانی